همیشه فکر میکردم میدانم وقتی از مادری حرف میزنند ، از چه حرف می زنند. وقتی از عشق مادر و فرزندی میگفتند ، فکر میکردم مفهومش را میدانم.تا اینکه بهار آمد.
بهار فصل ها نه ، بهارِ زندگیِ ما آمد. آن هم وسط پاییز.بهار که آمد ، مثل هر بهاری که می آید و انقلاب می کند و زمین را زیر و رو میکند، خاک را روح میبخشد و جان می دهد و زنده میکند ، بهار ِ من امد و روحی دوباره در من دمیده شد و من دوباره زنده شدم و انگار که پیش از آن مرده بودم . نفسش که با پوست من در هم آمیخت ، تازه نفس کشیدم و پر شدم از هوای عاشقی
برچسب:
نویسنده: یوسف نیکفر